تو امتحان ترم سه واحدی 20 ( میفهمی بیست twenty عشرون) گرفتم با ذوق پریدم تو خونه یادم رفته بود مادرم کلاس قرآن داره
هیچی دیگه به معنای حقیقی عین گاو سرمو انداختم پایین و عین بز صدای ناهنجار از خودم در آوردم(میفهمی سه واحدی بود دیگه چه انتظاری داری ازم فقط همین صداها رو بلدم) و اومدم تو و وارد افق شدم(دقیقا بلافاصله)فقط بگم چنان زدم بیرون که هیچی پام نبود(منظورم کفش و دمپاییه مبتذلا)
الان دارم از خونه براتون اینو مینویسم (چیه فکر کردین دیگه رام نمیدن خونه، نه برادر من ازین فکرا نکن ما خانواده خوبی هستیم برو از خدا بترس)
البته اینو هم بگم تا یه ماه دیگه نمیتونم راه برم. همین دیگه