روز هایه اخر قسمت 3
سینا تو اتاقشه. با خودش فکر میکنه که چرا از بین این همه ادم باید اون سرطان میگرفت!
در اتاق به صدا در میاد.
سینا: کیه؟ -منم. –بیا تو بابا. در بازه.
پدره سینا (رضا) میاد تو و کناره سینا میشینه.
رضا: پسرم. من نمیخام دلدلریت بدم اما این که تو سرطان داری یک واقعیته ولی تو باید باهاش بجنگی. باید بهش غلبه کنی.
سینا دوباره گریه میکنه و با صدایه لرزانش میگه: من شیمی درمانی نمیکنم. –چرا؟ چون میترسی؟ -نه نمیترسم. –پس باهاش مبارزه کن! –نمیخام... میفهمی ...نمیخام. ..... من نمیخام بمیرم.
رضا پسرش، سینا رو بغل میکنه. رضا دیگه نمیتونه خودشو نگه داره و اشک هاش سرازیر میشه. باورش نمیشه که گل پسرش پاره تنش سرطان گرفته.
رضا: من نمیذارم تو بمیری. –ممنون ... اما شعار نده بابا.
ساعت 9 شب
همه اعضایه خونواده ناراحتن و ماتم گرفتن.
سینا از اتاقش میاد بیرون.
سینا: همتون به حرف هام گوش کنین. من تصمیممو گرفتم.
مامانه سینا (ماری): چه تصمیمی؟ -من شیمی درمانی نمیکنم. میخام از زندگیم لذت ببرم. ماری: ولی اخه.... –ولی نداره. راستی... خوش ندارم دیگه کسی دلش برام بسوزه. الانم شاممو بدین که گشنمه. –شام؟! اخ ... دیدی چی شد؟ -چی شد؟ -یادم رفت شام درست کنم.
رضا: ای زنکه احمق. اشکال نداره همه با هم شام میریم بیرون پیتزا بخوریم.
مهتاب: هورااا پیتزا.
همه حاضر میشن و میرن تو ماشین.
رضا: سینا میخایم برات زن بگیریم.
پریا: یک خار شوهری بشم من! حاله زنتو میگیرم.
سینا: کی به یه سرطانی زن میده؟
مهتاب: یهشون نمیگیم که سرطان داری.
سینا: من نمیخام یه نفرو بدخت کنم. دیگه راجبه این موضوع صحبت نکنین.
بالاخره رسیدن به یه فست قود. ماشینو پارک میکنن و وارد فست فود میشن. همه پیتزا سفارش میدن. طبقه معمول سینا بعد از خوردنه پیتزاش نصفه پیتزایه مهتابو هم میخوره.
مهتاب: داداشی... با اینکه سرطان داری اما بازم خوب غذا میخوری ها!!!
سینا ناراحت میشه اما میدونه که مهتاب فقط 5 سالشه. پس به اجبار می خنده (اره میدونم که به اجبارو غلط نوشتم)
اون شب یه شبه به یاد ماندنی میشه.
ساعت 2 شب
همه اعضایه خونواده خابیدن. اما سینا بیداره. فکرش مشغوله! داره به این فکر میکنه که چه کار کنه! میخاد از این عمر کوتاهی که داره استفاده کنه. میخاد فراموش کنه که سرطان داره و میخاد یه تغییره بزرگ انجام بده.
سینا تو همین فکر هاست که متوجه میشه یکی داره دره اتاقشو اروم باز میکنه. خودشو میزنه به خواب اما زیر چشمی نگاه میکنه و متوجه میشه کسی که اروم و بیصدا وارد اتاق شده کسی نیست جز مهتاب!
مهتاب نزدیکه تخته سینا میشه. خیلی دقت میکنه تا سینا رو از خاب بیدار نکنه. میاد جلو و با لبایه کوچیکش سینا رو بوس میکنه و سریع میره.
ادمه دارد....
سینا چه کاره بزرگی میخاد انجام بده؟ ایا میتونه با سرطان مبارزه کنه؟ اگه بمیره چی؟