دخترداییم همش دوسالشه اومده خونمون من تو اتاق بودم داشت واسه خودش با صدای بلند یه چیزی میگفت که فقطم خودش می فهمید که چی می خونه
هیچی رفتم بیرون شروع کردم با مامانم حرف زدن اونم همه حواسش از بچه دائیم پرت شد
دختردائیم هی دست منو می کشید سمت اتاق و کلی عصبی بود بعد دید همینطوری حرف می زنم و اهمیتش نمیدم شروع کرد هول دادن میگم چیه عزیزم
دستشو برد بالا و به من گفت بولو (با اخم و عصبانیت)
منظورش این بود که من داشتم حرف میزدم مثل خر سرتو انداختی پایین اومدی وسط حرفم دیگه خفه شو برو تو اتاقت
هیچی دیگه منم خفه شدم
از حالا خودمو میسپارم بخدا که دهه نودی ها هم اومدن رو کار