خالم کوچیک بود خیلی عینک دوست داشت ؛ میره به پدر بزرگم میگه چشمم ضعیف شده...
خلاصه پدربزرگم میبرتش دکتر....
دکتر عینکی بهش میده و هی عدسی هاشو عوض میکنه تا مناسب چشم خالم پیدا شه....
خلاصه دکتره خسته میشه و شیشه ی عینک رو در میاره....
بعد خالم میگه همین خوبه....
دکتره میگه اینکه شیشه نداره....