روز های آخر (قسمت اول)
سینا تویه یک خوانواده 5 نفره زندگی میکنه. خواهراش مهتاب5 ساله و پریا21 ساله هستن.
امشب سینا با دو تا از دوستاش رفته سونا. ( عباس و امیر)
امیر: سینا یه دهن واسمون بخون. سینا: حسش نیست. عباس: دِ لامصب، بخون. اشغال، بخون. سگ، بخون. عوضی، بخون. لعنتی، بخون من اعصاب ندارم.
سینا شروع می کنه به خوندن! صدایه خیلی خوبی داره. عباس و امیرم شروع می کنن به رقصیدن.
یکی از مسئولینه استخر میاد تو سونا و اونا رو به علته شلوغ بازی بیرون میکنه.
فکر کنم به سینا و دوستاش خیلی خوش گذشت. شبه خوبی بود.
سینا میره خونشون، تو اتاقش. لباساشو عوض میکنه وداراز میکشه رویه تختش. بازم تو فکرو خیالاته خوانندگیشه! تویه رویاهاش به این فکر میکنه که یه خواننده جهانی شه. بره پیشه هالیوودی ها.
پریا بدونه اینکه در بزنه میاد تو اتاقه سینا!
سینا: تو چرا یاد نمیگیری اول در بزنی بعد بیای تو؟! –چرا لپتابمو نبردی درست کنی؟ -مگه من نوکرتم خودت ببرش! –بذار بابا بیاد. دارم برات! –برو گمشو بیرون! –نمیرم!
سینا از رو تختش بلند میشه و میزنه تو سره پریا. اونم جیغ میزنه.
سینا: خفه شو دیگه. – عوضیه خر ازت بدم میاد.
بابا شون میاد تو اتاقو یکی میخابونه تویه گوشه سینا!
باباش: پسره مفت خور چرا خواهرتو میزنی؟ -آخه سر به سرم میذاره! –لپتابشو بردی درست کنن؟ -نه حوصله نداشتم! –غلط کردی حوصله نداشتی. تنبله بی عرضه. مطمئنم اگه یه روز من بمیرم تو آواره خیابونا میشی!مجبور میشی یه گوشه خیابون سیگار بفروشی! بدبختِ بی خاصیت! ازت راضی نیستم.
سینا خیلی ناراحت میشه و میگه: چرا اینجوری باهام صحبت میکنی من پسرتم. – تو مایه ننگمی!
و ناگهان سینا میوفته رو زمین و دچاره تشنج میشه! این تا حالا سابغه نداشته!
باباش: سینا پسرم چی شده سینا با من حرف بزن پریا میزنه زیره گریه! مامانشون و مهتاب هم میان.
بابای سینا زنگ میزنه اورژانس. سینا از هوش میره.
اورژانس میرسه وسینا رو میبرن بیمارستان!
دکترا چند تا آزمایش از سینا میگیرن.
دو ساعت بعد...
سینا به هوش اومده. دکتر میاد تو اتاق.
بابایه سینا: دکتر جان پسرم چش شده؟ -تشریف بیارین بیرون تا بهتون توضیح بدم!
سینا: چی شده بهم بگین. من حق دارم بدونم. دکتر:چیزه خاصی نیست نترس. فقط نباید زیاد جوش بزنی.
ساعت 6 صبح.
سینا از بیمارستان مرخص میشه. سینا حس می کنه بقیه رفتارشون عجیب شده حس میکنه همه نگرانن! میره تو اتاقش.
یکی داره در اتاقو میزنه!
سینا: کیه؟ -منم مهتاب! –بیا تو.
مهتاب میاد داخل و تو چشمای سینا نگاه میکنه!.... از سینا میپرسه: سرطان یعنی چی؟! –چرا اینو می پرسی؟! –آخه بابا به مامان میگفت که آقا دکتره گفته تو سرطان داری؟
اشک تو چشمای سینا جمع میشه
ادامه دارد...