بعد از روز معلم،معلم آمادگی دفاعیمون رو ندیدم تا روز دوشنبه هفته بعدش. عاقا این معلمه خوشحال خوشحال کادو گیرش میاد.اومد تو کلاس ما وبرای اولین بار با لبخند وارد شد و گفت: دخترم بهم گفته بابایی خوش به حالت امروز کادو گیرت میاد.خخخخخخ!بابا این بیچاره روحشم خبر دار نبود که هیشکی براش چیزی نیاورده.این که همیشه سریع می رفت سراغ درس دادن نیم ساعت نشسته فقط نیگامون کرده.زدم به بغلیم می گم:امیر بدو برو سرش رو گرم کن تا من هم یه کاری کنم یه کم بخندیم.اونم رفت و شروع کرد با معلمه حرف زدن.منم زودی آجر کناریم رو ورداشتم یه کاغذ کادو هم از تو کمد همیشه باز پدرام ورداشتم زودی کادو پیچیش کردم.همون موقع هم امیر نشست و گفت: زمان برای عملیات کافی بود؟من:آره کشلوی من!!!امیر:ها؟؟؟؟
عاقا معلمه در اومده میگه شما که هیچی.بریم سر درس دادن.
من:عاقا من براتون کادو آوردم.
معلمم:)))))))))
تا کادو رو دادم دست معلمه بچه ها یه دف هم صدا:باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود.
من:(((((نه!نه!
معلمه هم جوگیر شد و بازش کرد.تا چشمش افتاد به آجره رنگش عوضش شد.عاقا با آجر افتاد دنبالم!!!هی من بدو هی اون بدو.
معلم:سپهر واسا.واسا کاریت ندارم.
من:دروغ میگی.کچل بشی اگه دروغ بگم دروغ میگی.
بالاخره یه جا گیرم آورده.دو سه تا ماچ آبدارمم کرده بعد میگه:از همون روز اول ازت خوشم میومد سپهر.دستت درد نکنه آخه دارم خونمون رو دو طبقه می کنم یه آجر کم داشتم دیگه نمی خواد برم بخرم.
من:((((خو می گفتی اینقده نمی دویدم.
_ حالا پاشو بریم سر کلاس.
معلمه دارم من؟؟!!
ولی بچه ها همه مو هام ریخته آخه اون راست می گفت نه!!!