تنها در زمين قسمت پانزدهم.
مهتاب: مطمئنم ساناز لو مون داده. پريا: او او... من به ساناز گفتم بياد ايجا اونم تو راهِ.
(اَه نميتونم تمركز كنم آخه اين پريا خيلي خوشگله!)
سينا در حالي كه تو چشم هاي پريا نگاه ميكنه: پريا جان حالا بايد چيكار كنيم؟ مهتاب كه انگار حسوديش شده: پريا جانو كوفت...من اين همه سال ازت مراقبت كردم كه واسه من پريا جان پريا جان كني!
كيان: خوب شما كه خودتون سياره دارين. چرا اومدين سياره ما رو بگيرين؟ پريا: سياره ما تا پنجاه سالِ ديگه نابود ميشه. عمرش سر اومده! كيان: اون ديگه مشكله خودتونه. مهتاب: خوب ما هم داريم مشكلمونو حل ميكنيم! كيان: با نابوديه مردمِ زمين؟
سينا: پريا جان شما لباتو پروتز كردي؟ پريا: نه ما تو سيارمون از اين سوسول بازيا نداريم! مهتاب: سينا سرت تو كارِ خودت باشه!
دستمو ميذارم رويه شونه كيان و ميگم: حالا بايد چيكار كنيم؟ پريا: به زودي زميني ها سيارشونو نابود ميكنن! ما تو اين پناه گاه جامون امنه. الان مشكله ما سانازه!
كيان: خوب ما بايد جونِ مردمو نجات بديم. پريا با عصبانيت: وقت نداريم. هر لحظه امكان داره زميني ها انفجارو شروع كنن. كيان: من يه آتشنشانم. وظيفه ي من نجاته جونه مردمه! منو مهتابو پريا همزمان با هم: كيان، خفه شو!
پريا در حالي كه از پنجره به بيرون نگاه ميكنه ميگه: بچه ها مهمون داريم!
واي ١ خانم و دو تا اقاي گردن كلفت بيرونن. سينا: اونا كين؟ مهتاب: ساناز و آدماش. شايانو صادق ( ميدونم مرد ها مُردن اينا فضايين ). كيان: خوب درو براشون باز نكنين! مهتاب: تو مطمئني آتشنشاني؟ اين پناه گاه ماله اوناست! احتياجي نيست درو باز كنيم. خودشون كليد دارن!
دره پناه گاه باز ميشه! اونا ميان داخل.
ساناز: سلام دوستان. پريا: با اينا كاري نداشته باش. ساناز: احمقها، چسبيدين به اين دو تا زميني؟! سيارمون نابود شد. پريا با تعجب: چي؟ قرار بود كه سياره ما تا پنجاه سال ديگه نابود نشه! ساناز: خوب محاسباتمون اشتباه در اومد. حالا كه نابود شده. درست مثل تو! پريا: مثله من؟ ساناز: آره خائن ها!
ساناز يه اشاره به شايان ميكنه و اونم هم يك تير تو مغزِ پريا خالي ميكنه!
كيان سريع مي پره رو شايان و اسلحه رو ازش ميگيره و يه تير از زيره چونه شايان شليك ميكنه. ( مغزش پاشيده ميشه) يه تيرم ميزنه به ساناز.
كيان ميدوه به سمتِ صادق و خودشو صادقو به بيرون پرت ميكنه. يه تير تو مغزِ صادق ميزنه.
اوه نيرويه كمكي از راه رسيد. ٣ تا سفينه فرود اومدن.
كيان با فرياد: درِ پناه گاهو ببندين. سينا: تا تو نياي نميبنديم. كيان با فرياد: سينا خفه شو و درو ببند.
مهتاب درو ميبنده.
فضايي ها از سفينه شون پياده ميشن. ٣٠ نفري ميشن. به كيان تير اندازي ميكنن.
كيان فقط فرياد ميزنه: سينا دوست دارم.... داداشي دوست دارم...سينا تو داداشه خودمي... دوست دارم.....
اشك تو چشمام جم ميشه.
بوووووومممممم ( اين صداي اون انفجاره بود كه قرار بود زنينو نابود كنه)
قسمته بعدي قسمته آخره...