س
سینا مشهد ۱۳ سال پیش
جوک

تنها در زمين قسمت پانزدهم.
مهتاب: مطمئنم ساناز لو مون داده. پريا: او او... من به ساناز گفتم بياد ايجا اونم تو راهِ.
(اَه نميتونم تمركز كنم آخه اين پريا خيلي خوشگله!)
سينا در حالي كه تو چشم هاي پريا نگاه ميكنه: پريا جان حالا بايد چيكار كنيم؟ مهتاب كه انگار حسوديش شده: پريا جانو كوفت...من اين همه سال ازت مراقبت كردم كه واسه من پريا جان پريا جان كني!
كيان: خوب شما كه خودتون سياره دارين. چرا اومدين سياره ما رو بگيرين؟ پريا: سياره ما تا پنجاه سالِ ديگه نابود ميشه. عمرش سر اومده! كيان: اون ديگه مشكله خودتونه. مهتاب: خوب ما هم داريم مشكلمونو حل ميكنيم! كيان: با نابوديه مردمِ زمين؟
سينا: پريا جان شما لباتو پروتز كردي؟ پريا: نه ما تو سيارمون از اين سوسول بازيا نداريم! مهتاب: سينا سرت تو كارِ خودت باشه!
دستمو ميذارم رويه شونه كيان و ميگم: حالا بايد چيكار كنيم؟ پريا: به زودي زميني ها سيارشونو نابود ميكنن! ما تو اين پناه گاه جامون امنه. الان مشكله ما سانازه!
كيان: خوب ما بايد جونِ مردمو نجات بديم. پريا با عصبانيت: وقت نداريم. هر لحظه امكان داره زميني ها انفجارو شروع كنن. كيان: من يه آتشنشانم. وظيفه ي من نجاته جونه مردمه! منو مهتابو پريا همزمان با هم: كيان، خفه شو!
پريا در حالي كه از پنجره به بيرون نگاه ميكنه ميگه: بچه ها مهمون داريم!
واي ١ خانم و دو تا اقاي گردن كلفت بيرونن. سينا: اونا كين؟ مهتاب: ساناز و آدماش. شايانو صادق ( ميدونم مرد ها مُردن اينا فضايين ). كيان: خوب درو براشون باز نكنين! مهتاب: تو مطمئني آتشنشاني؟ اين پناه گاه ماله اوناست! احتياجي نيست درو باز كنيم. خودشون كليد دارن!
دره پناه گاه باز ميشه! اونا ميان داخل.
ساناز: سلام دوستان. پريا: با اينا كاري نداشته باش. ساناز: احمقها، چسبيدين به اين دو تا زميني؟! سيارمون نابود شد. پريا با تعجب: چي؟ قرار بود كه سياره ما تا پنجاه سال ديگه نابود نشه! ساناز: خوب محاسباتمون اشتباه در اومد. حالا كه نابود شده. درست مثل تو! پريا: مثله من؟ ساناز: آره خائن ها!
ساناز يه اشاره به شايان ميكنه و اونم هم يك تير تو مغزِ پريا خالي ميكنه!
كيان سريع مي پره رو شايان و اسلحه رو ازش ميگيره و يه تير از زيره چونه شايان شليك ميكنه. ( مغزش پاشيده ميشه) يه تيرم ميزنه به ساناز.
كيان ميدوه به سمتِ صادق و خودشو صادقو به بيرون پرت ميكنه. يه تير تو مغزِ صادق ميزنه.
اوه نيرويه كمكي از راه رسيد. ٣ تا سفينه فرود اومدن.
كيان با فرياد: درِ پناه گاهو ببندين. سينا: تا تو نياي نميبنديم. كيان با فرياد: سينا خفه شو و درو ببند.
مهتاب درو ميبنده.
فضايي ها از سفينه شون پياده ميشن. ٣٠ نفري ميشن. به كيان تير اندازي ميكنن.
كيان فقط فرياد ميزنه: سينا دوست دارم.... داداشي دوست دارم...سينا تو داداشه خودمي... دوست دارم.....
اشك تو چشمام جم ميشه.
بوووووومممممم ( اين صداي اون انفجاره بود كه قرار بود زنينو نابود كنه)
قسمته بعدي قسمته آخره...

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.