خاطراتِ مكه.
با پسر داييمو پسر خالم و شوهر خالم رفتيم مكدونالد.
نامردا ساندويچاشون اندازه نعلبكي بود.
خوب منو پسر داييم سير نشديم.
شوهر خالم گفت: بچه ها اگه سير نشدين يكي ديگه هم بگيرم واستون.
پسر خالم: نه بابايي سير شديم.
(خوب احمقِ نفهم ما گشنمون بود هنوز)
شوهر خالم: سينا و يوسف جان سير شدين؟ -بله ممنون! -تعارف ميكنين؟ - نه مرسي.
حرفِ دله پسر داييم: آخ اگه يه بار ديگه بگه. ميگيم يكي ديگه بخره واسمون
حرف دله من: بگو جونه مادرت يه بار ديگه تعارف كن.
حرفِ دله پسر خالم: نه بابايي پولات تموم ميشه واسه اين كثافطا چيزي نخر!!!