تنها در زمين قسمتِ يازده�
از كيان خدافظي ميكنيم.
لباس زنونه هارو دوباره تنم ميكنم. با مهتاب از ساختمون خارج ميشيم. سواره ماشينه مهتاب ميشيم.
همش فكرم پيشِ كيانِ. منو مهتاب هر دومون ساكتيم. بالاخره ميرسيم خونه. لباس زنونه رو در ميارم.
پنج ساعتِ بعد...
مرضيه كيانو مياره. كيان مياد تو خونه.
كيان: سينا ميدوني كه منو تو تنها پسراي زمينيم؟ -واي از كجا فهميدي؟ -پس ميدوني. ولي چطور ما نمُرديم؟ -بايد از مهتاب بپرسي!
مهتاب با كمي دستپاچگي: اقا كيان تو اين دو سالي كه اونجا بودي چيكارا كردن باهات؟ -ترجيح ميدم نگم. مهتاب: من بايد برم wc (دستشويي)
مهتاب ميره wc
كيان در حالي كه كنارم نشسته ازم ميپرسه: دوسش داري؟ -چي؟ -مهتابو دوست داري؟
لبخند ميزنمو سرمو ميندازم پايين.
كيان: به نظر دخترِ خوبي مياد! -آره...
مهتاب مياد و ميشينه رو به رويه ما.
سينا: مهتاب نگفتي چطوري از مُردنِ ما جلو گيري كردي؟ مهتاب: ترجيح ميدم نگم! سينا:بگو ديگه.
مهتاب يه نفسه عميق ميكشه و ميگه: باشه ميگم. ببينين بچه ها به زودي يك جنگ بزرگ رخ ميده و قراره همه آدما بميرن. سينا اگه يادت باشه شيش ساله پيش بود كه تو خيابون يه ماشين بهم زد و پام در رفت. يادته وقتي پامو جا انداختي بهت گفتم حيفِ كه حياتتون داره تموم ميشه؟! (اشاره به قسمتِ ششم)
سينا: آره يادمه. خوب اين چه ربطي داشت.
مهتاب: خوب به زودي حياتتون تموم ميشه. پنج سال پيش همه مرد ها مُردن. الانم قرارِ يك جنگ بشه تا همتون بميرين. همه... همه ي ساكنينِ زمين!
مهتاب بلند ميشه و ادامه ميده: اما من نميزارم كه بلايي سرهِ شما ها بياد. من با ML از مُردنِ شما جلوگيري كردم!
كيان: يعني چي حياتتون تموم ميشه؟ ML ديگه چيه؟
ادامه دارد...