تنها در زمین قسمتِ هفتم.
یه نگاه تو چشمای مهتاب میکنم. بهش میگم: خوب تو که منو دوست داری پس راستشو بگو کیان زنده هست یا نه؟ -اگه راستشو بگم اروم میشی؟ -اره اروم میشم. زندست؟
سکوت همه جا رو فرا گرفته خدا خدا میکنم که مهتاب بگه کیان زندست.
مهتاب: کیان زندهست.
با دستم موهامو میدم عقب وای خدا رو شکر.
سینا: خوب بریم دنبالش. –ببین سینا نجات دادنِ کیان خیلی
سخته. من به خاطرهِ تو این کارو میکنم. اما تو هم باید یک کاری کنی. –چی کار؟
مهتاب در حالی که چهره اش پر شده از اضطراب. بهم میگه:ببین تو فقط میخای کیان کنارت باشه. پس قول بده تو هیچ چیزه دیگه ای دخالت نکنی. وگرنه جونتو از دست میدی. –قول میدم.
مهتاب ازم فیلم برداری میکنه.
سینا:چرا فلیم میگیری؟ -لازم میشه.
مهتاب یه دست لباسه زنونه میده تنم کنم نباید جلب توجه کنم. واسه همینم خودمو شبیه خانوما درست میکنم.
میریم سواره ماشینه مهتاب میشیم. در راه:
سینا: از کجا میدونی کیان کجاست؟ -از اونجایی که میدونستم تو کجایی و پیدات کردم. –پس چرا تو این دو سال نجانش ندادی؟ -نمیشد تو رو ول میکردم. ریسکش بالا بود.
بعدِ یک ساعت مرسیم به یه ساختمانِ بلند. از ماشین پیاده میشیم.
سینا: به نظرت این لباس زنونهه منو چاق نشون نمیده؟ -تو واقعا استعدادِ زن بودنو داری. حالا این قرصو بخور صداتو دخترونه میکنه.
میریم تو ساختمون. یک خانومه نگهبان جلومونو میگیره. مهتاب میگه: ما با مرضیه کار داریم. نگهبان میگه: ما همچین کسی رو اینجا نداریم. مهتاب: بهش بگو سینا هنوز از کشور خارج نشده و پیشه منه. نگهبان: چند لحظه بشینید لطفا.(اگه یادتون باشه کیانا میخاست سینا رو از کشور خارج کنه)
نگهبان میره با تلفن پچ پچ میکنه. و بعد یه خانومی میاد سمتمون. ما رو بازرسی میکنه. و بعد با اسانسور میبرمون طبقه 7 . یک اتاق رو به رومونه. بهمون میگه برین تو اتاق مرضیه اونجاست.
میریم تو اتاق. مرضیه پشتِ میزش نشسته.
مهتاب یک فلش به مرضیه میده. یه فیلم از منه.
مرضیه: خوب پس سینا پیشه توئه. در ازاش چی میخای؟ مهتاب: اول باید کیانو ببینم. مرضیه: تو کیانو ازکجا میشناسی؟ -سینا راجبش بهم گفته. –کیان مرده. سینا: دروغ میگی. مرضیه: کیان سه ماه پیش دراثرِ ازمایشاتِ ما جونشو از دست داد. مهتاب: ببین مرضیه یا ما رو ببر پیشهِ کیان یا از سینا خبری نیست. اگه مرده ببرمون پیشه جسدش. مرضیه: باشه پاشین بریم.
ادامه دارد...