تنها در زمين قسمت ششم.
٦ سال قبل... تو خونه...
دارم يه ليوان شير مي خورم كه زنگ در به صدا در مياد. كيانه. درو واسش باز ميكنم. كيان مياد تو. سينا: سلام.
كيان از شدت بغض نمي تونه جواب سلاممو بده. منو در اغوش ميگيره. سكوت سنگيني حاكم مي شه. فقط صداي تيك تاكِ ساعت شنيده ميشه.
كيان سكوتو مي شكنه
كيان: بالاخره گذاشت رفت. -غصه نخور اين نشد يكي ديگه. -سينا تو كه.. ميدوني ...چقدر ...دوسش داشتم. اون بزرگترين لذت زندگيم بود. -كيان انقدر احساساتي نباش. -سينا جان داداشم تو نمي فهمي من چي ميگم!
اعصابم خورد ميشه. فكر ميكنه فقط خودش ميفهمه.
سينا: من خوبم ميفهمم چي مي گي. اصلا ميدوني چيه؟! تقصيرِ خودته كه از دست داديش. اينم بدون كه بزرگترين لذتِ زندگيت شغلتِ نه اون.
اشك از چشماي كيان سرازير مي شه.
كيان: تو هم دنبالِ بهونه مي گردي؟
محلش نميدم.
كيان: داداشم تو هم ميخاي تنهام بذاري؟
بازم محلش نميدم.
كيان: الهي من بميرم كه داداشم ازم ناراحتِ. در حالي كه دارم لباساي بيرونمو تنم ميكنم ميگم:اَه ...ببين كيان چرا انقدر نازِ اينو اونو ميكشي؟ هر وقت سرت داد ميزنم باز تو نازمو ميكشي. دِ درست نيست لامصب.
كيان سرشو ميندازه پايينو ميگه: آخه نميخام تنهام بذاري! -اوفففف...چرا فكر نمي كني اونم به خاطر اين كارات رفت. هر چيزي حدي داره.
صداي زنگِ دره. عباسِ اومده با هم بريم بيرون. پياده روي.
سينا: من دارم با عباس ميرم بيرون. خدافظ.
در راه با عباس...
سينا: تو ديگه چرا پكري؟ -دلم گرفته! -اِ لابد واسه اون دخترِ آره؟
عباس يك تبسمِ كوچيك مي كنه و مي گه دختره نه و كيانا خانوم!!! خيلي ماهن ايشون. تازه از اون درس خوناشم هستن.
يه خانوم داره از عرضِ خيابون رد ميشه كه ناگهان يه ماشين ميزنه بهشو در ميره. من و عباس دوان دوان خودمونو ميرسونيم بهش.
سينا: خانوم حالتون خوبه؟ -پام...پام درد مي كنه.
پاش در رفته
سينا: بايد پاتونو جا بندازم اسمتون چيه؟ -من مهتاب آيييبييي. -جا انداختمش.
مهتاب تو چشمام نگاه ميكنه و اروم مي گه: حيفِ كه حياتتون داره تموم ميشه!!! عباس:چيزي گفتي ابجي؟ مهتاب:نه
ادامه دارد...