A
AR m IN ۱۳ سال پیش
جوک

يکي از فانتزيام اينه که يه روز خوشگل بهاري جاستين بم زنگ بزنه و بگه پاشو بريم بيرون ...
منم که سرم شلووووووغ ...
وخت واسه اين بچه جينگيﻻ ندارم ...
بزنم تو پَرِش بگم : نوچ!کار دارم ...
ديگه کلي خواهش والتماس ...
منم بگم دل بچه رو نبايد شيکوند:D
پاشم برم ...
بعد درحالي که تو خيابونا قدم ميزنيم و پسته ميخوريم ببينيم اون سمت خيابون 1 پسر خوشتيپ با1شلوار کردي با 1 دختره دارن قدم ميزنن ...
بعد جاستين بگه آرمين ...آرمين ...
سلنا ... !
يکي بزنم تو سرش : بگم کوفتوسلنا!
سلنا مال داااش عباسمه!
بعد بگم : اِ عبااااااس بودا که با سلنا داش ميرف ...
برم 1 سﻻمي بدم ...!
بعد برم هرطوري شده خودمو بهشون برسونم و هي پُش سرشون بگم عباااااس عباااااس دااااداااااش ...
هيشکي جواب نده ...!
برم برسم بهشون ...
بعد دسمو بذارم رو شونه پسره بگم عباس ..؟!
بعد برگرده ببينم ...نه.....اين دااااش عباس نيس که ....!!!
فيس تو فيس 1 کف گرگي بزنم تو صورت يارو پسره بگم عشق دااادااااش منو ميدزدي؟!؟!
هيچي ديگه اونم متﻻشي بشه ...پخش زمين شه ....:D
بعد زير لب بگم :
داداش اين عقشت بت خيانت ميکنه ها ...
جان خودم حيفه ... تو کجا....اون سلنا کجا ....!!!!
حييييييييييييف .... بايد بسوزي به پاش ...
اون دوستانيم که هميشه سوال ميپرسيدن به دليل واضح بودن فانتزي سوالي نداشتن:D
خخخخخخ:D

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.