یه خاطره میگم از سیزده بدر سال 92
من یه باغ دارم توش همه جور حیوونی هست حتی حشره
مثلا کبوتر دارم مرغ خروس فنچ مرغ عشق طوطی البته سخن گو نیستن
زنبورم دارم بقول بابام یاغ وحشه
آقا زنبورا با کندوشون کنار باغچن خیلی زیادنا یعنی جمعیتشون شاید میلیونیه
بابام رفت تو باغچه آب بریزه کم کم خاک باغچه شل شد این کندوهام زیرشون شل شد بابام گفت مه تو اومد بگه مهدی کندو داره میفته یدونه کندوها از رو افتاد پایین دره کندو باز شد زنبوراهم ریختن بیرون و وحشی شده بودند هیچی دیگه منم دوییدم یه ملافه گرفتم دوره خودم و رفتم سمت زنبورا دوتا دستامو چسبوندم بهم مشت مشت زنبور میریختم تو کندو
یچیزی میگم یچیزی میشنوید
یعنی آسمون زرد شده بود
منم در حال گزیده شدن توسط زنبورا بود�
همه هم از پشت شیشه داشتن نگام میکردن
زنبورا ریختن تو باغای اطراف هرکی ام رد میشد صدای فوش و نفرینش میرفت بالا
خلاصه منم راهیه بیمارستان شدم چون حالم شدیدا بد شد یه دوهزارتا نیش خورد�
هزاربار به پدر گرامی گفتم باغچه الآن آب نمیخواد حرف گوش نکرد
عجب بابای شیطونی دارم من