خدا شاهده خدمت که بودم بابام هر شب زنگ میزد که کی مرخصی میگیری بیای خونه؟
من پیش خودم فکر میکردم دلشون برام تنگ شده
آخر سر یه شب گفتم بابا جون منم دلم برای شما تنگ شده اما آموزشی مرخصی نداره
برگشته میگه پسرم فقط خواستم ببینم کی میای آخه لامپ دستشویی سوخته آدم که میره از بس تاریکه یادش میره که بایدکارشو چجوری شروع کنه
خداوکیلی یه لحظه باورم شد که سر راهیم