سکوت رفتنتان را نظاره میکنم،ای دیگ های نذری
ناگهان
شیون شکمم فرا میرسد
منم و یخچال خالیست
٭٭٭
زبان به دندان می گز�
زلیخای در پی مرادم هست�
عرق از ابروانم می چکد
گویی خدایان رومی و یونانی نیز توان این فراغ را ندارد
میلین و سنالین و رولاکس
جذبه در ایشان نمیبین�
هیچکدام سکوت را نمیشکنند
دست به دامان روغن کَرچَکم بلکه بیایی