<p>
یه روز صبح زود رفته بودم خونه دائیم از قضا اون روز کار ساخت وساز تو خونه داشتن
منم نشستم وهنوز چیزی نگفته دائیم گفت صبحونه درست کنید
منم با هزارتا قسم گفتم من صبحونه خوردم ومیل ندارم واگه درست کنید میرم و...
آخرش پسر دائیم که سنی نداشت پرید گفت :منظور بابام صبحونه واسه کارگراست نه تو
واین شد که من سالی یه بار دارم میرم خونه دائیم</p>