من یه مادر بزرگ دارم خیلی پیره
یه روز میخواستیم ببریمش میدون امام(میدون نقش جهان اصفهان) براش کفش بخری�
با تاکسی اینترنتی رفتیم
تا سواره ماشین شدیم عصاشو زد تو سره راننده گف من شنیدم شماها آدمای خوبی نیسین ولی خب حالا دیگه مجبوری اومدیم باهات یه وقت نخوای مارو بدزدیا من شوهرم میدونه با کی دارم میر�
:|||||