طولانیه ولی اگر شروع کردید لطفاً کامل بخونیدش...
حکایت ایران خیلی شبیه حکایت بچه ای است که با وجود ارثیه ی پدری گرفتار کسی مثل فاگین در داستان الیور تویست شده بود... نه سواد داشت، نه لباس مناسبی و نه حتی غذای کافی برای خوردن...
بچه با اینکه خیلی ترسیده بود و تهدید شده بود که ساکت باشد و فقط دستورات را اجرا کند، اما مثل الیور تصمیم گرفت دیگر بازیچه ی فاگین و دار و دسته اش نباشد...
دار و دسته ی فاگین هم زمانی که او را در محل دزدی رها کردند، فکر کردند که دیگر همه چیز تمام شده و پلیس خواهد آمده و الیور به زندان می افتد و ارثیه اش به دست آنها خواهد افتاد...
ابر قدرت های جهانی هم همین طور فکر میکردند... فکر میکردند که اگر جنگ راه بیندازند، تحریم دارویی و علمی و نظامی و... وضع کنند ایران نمی تونه تحمل کنه و از تصمیمش برمیگرده و میگه غلط کردم...
اما ایران است دیگر... دوست ندارد کم بیاورد... و چند وقت دیگر هم ۴۰ سالگی اش را جشن میگیریم...