هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند (قسمت3)
دیگه اون روم بالا اومده بود کنترل میکردم خودمو(جلوی کسایی که نمیشناسم یا کسایی که منو نمیشناسم ولی من میشناسم خوددارم) یکم حرص خوردم ولی بعد اروم و مثل همیشه بی نقص (اعتماد به سقففف) شروع کردم بالاخره حرف زدن گفتم:نه ممنون اعصاب بازی نداریم. همون که ازش بدم میومد اومد جلو گفتش نه بازی نمیکنیم فقط حرف میزنیم. دیگه راستش بهانه ای نداشتم (اینم بگم از همون اول که اومدن در آسانسور در حال خنده ی عصبی بودم و خنده ی عصبی من از حالت عادی قابل تشخیص نیست) گفتم باشه. رفتیم. (ادامه در قسمت 4 )