هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند:قسمت اول
یه روز رفته بودم خونه دوستم توی یه مجتمع که قبل این خاطره جای مورد علاقم بود.داشتیم قدم میزدیم که سه تا پسر دیدیم بیرون مجتمع. یدفه گفت فک کنم اینارومیشناس�
گفتم مدیونی بری صداشون کنی.اونم رفت. برگشت، گفت فلانی و فلانی و فلانین(چیه انتظار که نداری اسم بیارم؟) اسم اخریو که شنیدم یخ کردم.خیلی ازش گفته بود. یه لاشی به تمام معنا، البته یه کمی هم دلقک اما تعجب کردم چون صفت بارزش بدترین دشمنِ بهترین دوستم بود. نمیدونم چرا صداشون کرد. این خاطره از قسمت 2 خنده دار میشه فورجوک لطفا تاییدش کن مطمئنم قسمت 2 جالبه اما به این قسمت وصله. ببخشید طولانی شد