این ترم کلاسهام تو دوتا دانشکده برگزار میشن و چون یکی از دانشکده ها وسط شهر و من متنفرم از رانندگی داخل شهر ماشین میذارم تو پارکینگ با تاکسی میرم
تو مسیر من یه آقایی کنار خیابون کتاب میفروشه منم که معتاد دست خالی بر نمیگرد�
حالا این هفته کلاس تموم شد دیدم اااا چه کتابهای خفنی داره یه 5-6 تایی برداشته بودم حس کردم یکی باهام حرف میزنه (هندزفیری تو گوشم بود) نگاه کردم دیدم دانشجومه
دانشجوم: استاد این همه کتاب برای چی میخرید
من: کتاب برای چی میخرن؟
دانشجوم: دکور؟
من@-@
حالا خریدم تموم شد آقاهه یه کتاب بیشعوری اشانتیون داد
من: وای ممنون ولی دارمش
آقاهه: اشکال نداره بدبد به دوستاتون
دانشجوم: یعنی میفروشید به دوستاتون؟
من0-0
اقاهه:/
دانشجوم:)
فقط اقاهه بهم گفت خدا صبرتون بده
دانشجو مملکت ما داره؟