یه عمه دارم خیلی خسیسه!
آقو این یه روز صبح رفتیم خونش به عنوان ناهار،بعد ناهار هممونو جمع کرد که بریم بازار
یعنی 2تا8یسره فقط نقش بارکش رو داشتم به شخصه!
خلاصه موقع برگشت بسکه پسرعمم گفت،خواست برامون بستنی بگیره
پول خرد نداشت 10هزاری داد-اونموقع که دلار3500بود-
منم نکردم نامردی رفتم برای همه،6تایی بستنی سالار-گرونترین بستنی وقت-رو گرفتم اومد�
آقو باقی پولو که دید چشاش شد قد دوتا سکه50تومنی
وسط جمع هیچی هم نمیتونست بگه...!
شرافوسا هنوز یادش میوفتم تک تک سلولهام بندری میرقصن:-D