سبزه سبز(•_•) ۹ سال پیش
جوک

فانتزی ورژن ترکیه ای...
یکی از فانتزیام اینه که...
عاشق یه دختری بشم 20سال از خودم کوچیکترباشه..با خانواده ام آشناش کنم و بگم میخوام باش ازدواج کنم یهو بابام سکته زده بشه وبگه...
نههههه...اون خواهرته نباید باش ازدواج کنی...
افسردگی بگیرم وبرم پیش خواهرم که سرطان خون داره و بستری واسه خون دادن بهش آزمایش بدم...
جوابش که اومد پرستاره با غم بهم بگه:متاسفم...شما پسر این خانواده نیستین...خوشحال شم که میتونم با دختر مورد علاقه ام ازدواج کنم...
برم خونشون خاستگاری همین که باباش میبینتم بزنه زیر گریه وبغلم کنه وبگه
پسسسرم...خوشحالم که فهمیدی اون کسی که این همه سال از دور میدیدت من بودم...پدر واقعیت...آدرسمو از کجا آوردی؟بیا ییا با خواهرت و مادرت آشنا شو...
در حالی که زار میزنم بگم...من اومده بودم خاستگاری خواهرممم�
بابام بخنده وبگه مشکلی نداره ما این دخترو از تو جوب پیدا کردیم...
ایشونم مادر واقعیت نیست...
وسط خونه تشنج کنم و همونطور که کف و تف از چشام میزنه بیرون بگ�
گور به گور شین به حقی همین شبایی مونده به کنکور...
هیچی دیگه مونوپادمو از تو پاچم درآرم بزنم فرق سرمو بشکافم و...
الفاتحه مع الصلوات...
(^_<)F:M:Z(>_^)

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.