یادمه یه بار سه سالمه بودمو توی ماه رمضون بودیم تقریبا نیم ساعت مونده بود تا اذان مغرب بگه بابام زولبیا بامیه به دست اومد خونه منم با خوشحالی به مامانم گفتم مامان بامیه میخوام .مامانم گفت بزار اذان بگه باهم بخوریم
اما من کم نیاوردم و دوباره گفتم بامیه میخوام دوباره مامانم گفت بعد اذان باهم میخوریم اینبار بلندتر داد زدم: مـــن بــامــیــه مـــیـــخـــوام :(((
مامانمم عصبانی شد منو خوابوند رو زمین و یه کیلو بامیه رو به زور به خوردم داد
تا صد گرم اولش که خیلی خوب بود اما بقیه رو به زور خوردم از همون موقع دیگه از بامیه متنفر شدم هنوزم بدم میاد وقتی اسمش میاد حالم به هم میخوره چه برسه وقتی که بوش بیاد یا ببینمش!
لایک:خاک بر اون سرت
لایک:واقعا که
لایک:عجب مامان عصبی داری!