منو دوستم با عموم و دوستش رفتیم پیست
عموم رفت برامون نوشیدنی بگیره منو زری و حسین موندی�
آغا این حسین هی سربه سرماگذاشت هی مسخره کرد منو زری همودلداری میدادیم ک نزنیم فکشو بیاریم پایین
تا آخر سر دیگه اعصابمون زیادی متشنج شد یه گلوله برفی بزرگ پرت کردم تو صورتش
همینکه افتادزمین بش مهلت ندادمااا
ینی انتقام اون دفترمشقمم ک معلم دوم دبستانم پاره کرد هم ازش گرفت�
طفلکی شاید ۱۰سانت برف روشو پوشوند کلا
بعدشم که ازشدت سرماخوردگی بستری شد واینا
حالا دیگه هروخ عموم بش میگه حسین بریم بیرون؟
اول میپرسه اون معاویه و شمر که نیستن؟
مطمئن شد مانیستیم میره باهاشون
یکم خشنم فقط^__^
زهرا ام کهـ:)
❤650❤