سال دوم تجربي بودم يه معلم شيمي داشتيم بدبود امتحان رو خراب كرده بودم زنگ زد به مامانم گفت اين چرا درس نمي خونه ماماانم وبابام دعوام كردن روز بعد گريون اومدم مدرسه اون روز هم بازم شيمي امتحان داشتيم معلم رفت بيرون منم ادامسمو دراوردم به چادرش چسبوندم اونم اومد وبعدش مي خواست بره چادرش رو بازكرد ادامسرو ديد منفجر شد همه غش كردن اخر سال بهش گفتم چيزي كه عوض داره گله نداره اي دلم خنك شد