العاغا به جون گلبولای سفیدم قسم این ماجرا واقعیست!
داییم اینا واسم یه تیشرت راه راه خاکستری و بنفش آورده بود منم بسی ذوقیده بودم^_^ رفتم با خر ذوقی پوشیدمش اومدم تو جمع. حالا واکنش خونواده:
مامان: واااای دخملم چقدر جنتلوومن شدی عزیزم^_^
بابا: سانیول جون دخترم برو اون عینک دودی خلبانیتو بزن شلوار لی هم بپوش یه لبخند ملیح هم بزن. کپی استادت میشیo_0 (بماند که رفتیم اینکارو کردیم!)
خاله: الهی فدا خواهر زاده ی خوش تیپم بشم:)
داییم: به به چقد بهش میادددد.
زنداییم: سلیقه ی منه ها! (زندایی جون سلیقت تو حلقم!)
دختر خالم: سانی جون از این پیرهنا دخترونشم هس؟:)
و حالا پسر دایی دهه هشتادیم: ساناز این قیافه ی خودته یا داری مسخره بازی در میاری؟O_o
هیچی دیگه! منم زده شد تو ذوقم و رفتم خعلی شیک و مجلسی لباسه رو در آوردم و گذاشتمش یه گوشه از کمدم:| خودمم خعلی خعلی شیک و مجلسی رفتم خودمو دار زدم اینم روحمه داره تایپ میکنه:|
شادی روحم کف مرتب!!!!!