یه بار با عمه جونم رفته بودم پارک و نزدیک وسایل بازی نشسته بودی�
محو تماشای ملت بودیم(چه ادبیاتی) که یهو چشم به یه بچه کوچولو و مامان بزرگش افتاد. داش بچه رو میاورد سمت تاب.
تو دلم گفتم چه مامان بزرگ خوبی! یهو دیدم به تاب که رسیدن مامان بزرگه نشست شروع کردن به تاب خوردن بچه هم وایستاد نگاش میکرد
کاملا طبیعیه باز من از یه چیز تعریف کردم گندش دراومد....