یه بار یکی از فامیلامون (پسر) رفته بود دستشویی،بابامم نزدیکای در وایستاده بود که بعد اون بره دستشویی...
منم بابامو کار داشتم رفته بودم کنارش داشتیم حرف میزدیم
پسر عموی 3 سالمم داشت آروم آروم از اونجا رد میشد که در همون موقع فامیلمون هم درو باز کرد و اومد بیرون
یهو پسر عموم اون فامیلمون رو نگاه کرد،دماغشو گرفت و گفت :
اه... پیف پیف،چقدر بومیده
بعدم دویید و رفت...
ما هم به علت اینکه فامیلمون خجالت نکشه خودمونو کنترل کردیم و بعد از رفتنش اینقدر خندیدیم که نفسمون بند اومده بود
فامیلمون از خجالت قرمز شده بود ولی خوشو زده بود به نشنیدن!!!