امروز داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم ،
هفت نفر آدم خسته و گرسنه بودیم، یکی از بچه ها رفت یدونه پفک خرید،همه ریختن سرش و داشتیم پفک میخوردیم که...
سه تا پسر نسبتأ با شخصیت مارو درحال پفک خوردن بطور وحشتناک و وحشیانه دیدن،
یکی از پسرا با کلی عشوه و ناز و خنده ای موذیانه که نشانه تحقیر بود،گفت: نگاه کن شصتاد تا دختر ریختن سر یه بسته پفک(توجه کنید شصتادتا)
بنده خدا پسره عدد شصت و هفتاد و باهم ترکیب کرد عدد جدیدی به نام شصتاد درست شد،خخخخ
حالا بگذریم که همه زمین گاز میزدن از خنده،
(مجموعه داستان های کلید اسرار-گرسنگان را به تمسخر نگیرید)