دوستم داشت طریف میکرد میگفت(بچه بودم رفته بودیم باغ بابابزرگم اینا بعد دستشوئیشون ته باغ بود منم میترسیدم برم دستشوئی به هرکی میگفتم با من بیا دستش بند بودم خلاصه اینا گذشتو خوابم برد بیدر شدم دیدم نمیتونم تحمل کنم رفتم به بابام گفتم بابا من دستشوئی دارم(با لحنی خجالت زده )بعد بابام به شوخی گفت برو تو کفشم کارتو بکن
بعد که خواستیم بریم بابام دیدش که از تو کفشش داره بخار بلند میشهO_o)
خدائیش این دوسته من دارم؟