آقا چند روز بود دلم کیک خانگی میخواست کسی برام نمیپخت تا اینکه.... تصمیم گرفتم خودم بپزم حالا داشته باشین مکالمات من و خانواده رو
بابا:ببین بی خود مواد غذایی رو اسراف نکن
من: یه چی میپزم انگشتاتونم بخورین
بابا:ما که لب به اون آتا آشغالا نمیزنیم ولی تا ذره ی آخرشو میتپونم تو حلقت:-)))
مامان: ببین هر چی کثیف کاری کردی تمیز میشوری من گند کاریاتو جمع نمیکنما
خواهر: لطفا تا رسیدن ما هرچی بوی گند میخوای راه بندازی تمومش کن ما اومدیم خونه بوی کیک نده
من: چششششششششششششش�
حالا جاتون خالی کیک پختم عطرش مست میکرد آدمو آشپز خونه هم تمیز کردم عین دسته ی گل
گفتم تا کیک یکم خنک بشه یه دوش بگیرم، تو فاصله ای که من تو حمام بودم خانواده رسیده بودن منزل
از حمام اومدم بیرون
بابا: عجب کیکی پختی فقط حیف که کم بود
مامان:قربونت برم که همه جاهم دسته ی گل کرده بودی
خواهرم: عطر کیکت تا سر کوچه میومد
من:خب حالا سهم من کو؟
بابام: تنبیه آدمی که کم میپزه اینه که به خودش چیزی نرسه حالا فردا دوباره بپز که خودتم بخوری
من:-((
خانواده:-)))