داشتیم با زنداییم واسه دختر داییم که تو مدرسشون جشن دارن کاردستی درست میکردیم. فوم نارنجی کم اومده بود ، موندیم چیکار کنیم! مامانم گفت الآن میگردم یه چیزی واستون پیدا میکنم. رفت بعد از چند دقیقه از تو اتاق اومد بیرون ، گفت : پیدا کردم. برگشتم دیدم قیچی تو دستشه و شال منو از وسط قیچی کرده . هردوشون خیلی هم خوشحال بودن از اینکه یه چیزی پیدا کردن در حالیکه من کاملا دپرس شدم . چی میشه گفت !