ساعت۲ شب بود دیدم زمین و زمان میلرزیدO_O
پاشدم د درو ب سمت حیاط^_______^ اومدم میبینم بابام میگه پام درد میکنه:/
بابا فهمیده زلزله میاد هول شده ازپنجره میخاسه بیاد بیرون!!!!!! گـــیر کرده^_^
قوبونش بشم فک کرده باشکمش رد میشه^________^
برگشته ک ازدر بره تاریک بوده گرووووووووووپپپپپ محکم خورده ب بخاری¬_¬
هیچی دیه زلزله ک تموم شده بابا رسیده حیاطㄟ(ツ)ㄏ
حالا مامانم!!!!!!هروقت خوابه میگه من ک خواب نیسم اصن من خواب ندارم......:/
زلزله رو ک فداش شم اصن نفهمیده^_~ بیدارشده اومده تو حیاط میگه چ زلزله پر سروصدا بود!!!!!!! یعنی مامانم خواب سنگینت تو حلقم^.^ قربونت بابا بوده میخورده ب بخاری^____^
بعد ازون طرف اجیم میگه صب سرکارش مصدوم اومده میخواسه دربره پاش گیر کرده شست پاش چاک خورده ㄟ(ツ)ㄏ
خدایا شکرت غیر امار فراریا بقیش،بخیر گذشت:)
پیوست ^_^
( پنجره اتاق ک بابا هس فقط اندازه من بازمیشه)
(بعله یه دوست تیز بین کمی تاقسمتی فوضول میگه بخاری کجا بود؟؟؟
بخاریامون جمع نکردیم سوژه داشته باشیم:).