با خواهرم نشسته بودیم داشتیم حرف میزدی�
مامانم از تو اشپز خونه: نعیمه بیا یونجه بخور خودم برات چیدم تازس
گفتم ممنون خودم میام بر میدار�
ی چند دیقه گذشت دوباره مامانم گفت: نعیمه بیا این استخونارو پاک کن تا از دستت نرفته
بهش میگم مامان چرا انقد به من لطف داری؟
میگه بی چشمو رویی دیگه بده به فکرتم اینارو جلو گاو میزاشتم حداقل ۲ کیلو شیر بهم میداد
همش از سر علاقس میدونم