یادش بخیر
بچه که بودیم وقتی میرفتیم خونه پدر بزرگ با بچه های فامیل از هر گروه سنی همه باهم دختر پسر قر قاطی میشدیم باهم بازی میکردی�
تو این بازی ها خیلی دوست داشتیم دوره همی با هم چیز بخوریم ولی پول نداشتیم واسه همین یه ابتکار خلاقانه از بنده سَر زد.
ابتکار خلاقانه ام از این قرار بود به بَروبَچ فامیل گفتم در، نوشابه ها شیشه ای، اوناییکه آهانی بود جمع کنند بعد با سنگ اون لبه های تیزش صافش مکردییم میشد عین یه سکه پول از قرار اونجا یه مرد نابینا که دست فروش بود بیسکوت ویفر آدامس اینا.... میفروخت؛ یه دونه یه دونه میرفتیم پیشش این در نوشابه ها را بهش میدادیم مثلا خیر سرمون خوراکی میخردیم مرد بیچاره فقط اَزمون میپرسید این سکه داری بهم میدی چنده ماهم یه چیزی میپروندیم اون باورش میشد خوراکی میداد ولی به دو هفته نکشیده خوششان معده شکم به سر رسید چون بابا بزرگم در هین انجام جرم در صحنه حاضر شد و مُچمان را گرفت اَبروهای خشم اژداهای بزرگ رفت توهم اول تمام پول اون آقاهه رو حساب کرد بعد یه دست کتک به پسر ها زد ولی به دختر ها کاری نداشت بعد پرسید تقصیر کیه همه نگاه ها به من دوخته شده بود اولش باورش نشد ولی پسر ها راضیش کردند که کارمن بوده پدر بزرگم نگام کرد میخواستم بندازم گردن یکی دیگه ولی جوری نگام کردند که گفتم دخلمو میارن من رفتم تو نقش خودم مظلوم نمایی کردم پاچه شلوار کردی بابابزرگ گرفتم حالا مثلا بی خیال بشه اونم آقایی کردو بی خیال شد .....آخیش ولی بخیر گذشتا