سلا�
آقا این خاطره واسه خیلی وقت پیشه
وقتی که ۹ ، ۱۰ ساله بود�
با مادرم و خالم رفته بودیم بازار بعد از دور زدن و خرید کردن خواستیم که
برگردیم مادرم بهم گفت برو تاکسی بگیر
مسیر مون هم انتهای همون خیابونی که تاکسی ها ابتداش ایستاده بودن بود.
آقا منم شونه هامو انداختم بالا و مثل ی مرد رفتم جلو
رفتم پیش تاکسی و به راننده گفتم آقا راسته
یهو نگاه میکنم این راننده داره منو بروبر نگا میکنه
منم با اعتماد به نفس مضاعف حرفم رو تکرار کردم و هم چنان راننده من رو با تعجب
نگاه میکرد که مادرم اومد و به راننده گفت آقا مستقی�
اینجا بود که متوجه شدم چی سوتی دادم و مثل برف آب شدم رفتم زمین.
و در اینجا طبق سنت فور جوک
من :((
مادرم :))
راننده تاکسی :]]]
خالم :))
شما : بابا چقد اُشگول بودی