جند روز پیش همسرم به یکی از دوستاش که چند وقتی بود اصرار میکرد 1 شب شام بیاید خونه ی ما پیام داد که ما شب میایم خونتون عیددیدنی
ظهر موقع ناهار با هم کلی خندیدم ک زیاد نخوریم که شب پلو چلو رو افتادیم حسسسابی......
تا شب چند بارم زنگیدن که کی میاید و زود بیاین
غروب که رسیدیم خونشون از راه که رفتیم تو نگام به اجاق گازشون بود دیدم هیچی روش نبود تو دلم گفتم حتماً قراره از بیرون بگیرن
1 نیم ساعتی نشستیم و مشغول حرف شدیم دیدیم نه هیچ خبری نیست گفتم شاید خونه مادر شوهرش که واحد کنارشونه غذا پخته
خلاصه هی نشستیم
هی نشستی�
دیدیم نه خبری نیست ب شوهرم 1 علامت دادم که 1 تعارف بزن که ما بریم ببینیم چی میگن
تا گفت ما دیگه بریم هر 2 تاشون شروع کردن به تعارف کردن که نه بمونید حالا با هم 1 املتی چیزی میخوریم....فکر کن املتی چیزی
گفتن نداره خودتون قیافه ما رو تصور کنین تو اون اوضاع چه شکلی شده بودی�
خدا نصیب هیچ کس نکنه
ما که به فنا رفتیم ررررررفت