خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
جوک

با آقامون داشتيم حرف ميزديم مادر شوهرم اومد گفت:من كاري با شما ندارم همينجا ميخابم ...من و آقامونم آروم باهم حرف ميزديم كه بيدار نشه يه يك ربعي گذشت..گفتم:مهدي امروز راستي جمعه بازار هستا...آقامون گفت:آره ...ديديم صداي مامانش اومد:إإإ راستي يه سر برم...
قيافه ما@@ دوباره خوابيد ما آروم حرف زديم بيدار نشه يكم گذشت حرف استخر افتاد دوباره بلند شد گفت:بليط استخر هستا ميخايد بريد مهدي دوساتو جمع كن بريد.. جلوي خندمونو بد نگه داشتيم آقامونم چون ميديد مامانش الكي خوابيده داره گوش ميده از فاميلامشون ميگفت كه مامانش بلند شه يه چيز بگه...دوباره خوابيد داشتيم حرف ميزديم آروم يه يك ربعي گذشته بود فك كرديم واقعا خوابه آقامون گفت:نميدونم چرا چن وقته معده درد دارم گفتم:خوب بيا بريم دكتر ..مادرشوهرم گفت:دكتر فلاني خيلي خوبهااا
كلا منصرف شديم از حرف زدن تا راحت مادرشوهرم بخوابه خيالش راحت باشه كه حرفي نميزنيم...
من نه ديگه حرفي دارم نه به خوابه مادرشوهر اعتقادي دارم گول نخوريد از من گفتن بوداااا

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.