داستانی آموزنده...
روزی جوانی از گذری میگذشت که نیازمندی را دید دلش به رحم آمد و آنچه در جیب و کیف داشت را به او داد فقیر بسیار خرسند و خوشحال گردید و بسیار دعا نمود جوان را جوان انگشتر گران بهای خود را که از نیاکان به او رسیده بود را نیز به او داد
هنگامی که جوان به خانه بازگشت و پدر را از کرده ی نیک خود خبر دار نمود...
پدر اصلا نتونست با فاز داستان ما همامنگی پیدا کنه لامصب O.o و هرچی قبلش بهش گفتم زیر بار نرفت و زد جوون بدبخت و آش و لاش کرد و شتک و پتکش کرد گفت که بی شعور مگه خودت کار کردی که میبخشی فک کردی هنرکردی بچه قرطی؟؟؟؟ گمشو بیرون از خونه
من میخواستم آخر داستان نوعی آموزنده باشه اما پدره نزاشت نمیدونم چرا تهش اینجوری تموم شد
آخه اینم باببببببببباس؟؟؟؟؟؟؟؟!! o.O
میام.... زووووووود....