e
eh3an ۱۱ سال پیش
جوک

داستانی آموزنده...
روزی جوانی از گذری میگذشت که نیازمندی را دید دلش به رحم آمد و آنچه در جیب و کیف داشت را به او داد فقیر بسیار خرسند و خوشحال گردید و بسیار دعا نمود جوان را جوان انگشتر گران بهای خود را که از نیاکان به او رسیده بود را نیز به او داد
هنگامی که جوان به خانه بازگشت و پدر را از کرده ی نیک خود خبر دار نمود...
پدر اصلا نتونست با فاز داستان ما همامنگی پیدا کنه لامصب O.o و هرچی قبلش بهش گفتم زیر بار نرفت و زد جوون بدبخت و آش و لاش کرد و شتک و پتکش کرد گفت که بی شعور مگه خودت کار کردی که میبخشی فک کردی هنرکردی بچه قرطی؟؟؟؟ گمشو بیرون از خونه
من میخواستم آخر داستان نوعی آموزنده باشه اما پدره نزاشت نمیدونم چرا تهش اینجوری تموم شد
آخه اینم باببببببببباس؟؟؟؟؟؟؟؟!! o.O
میام.... زووووووود....

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.