آقا چیشام به درجه ای از کوری رسیده که....
اون روز عینکمو تو راه برداشته بودم ،چشام درد میکرد،بعد داشتم راه خونه رو پیش میگرفتم هی یه ماشینه کنارم بوق میزد هی میگفت: بیا بالا برسونمت..منم میگفتم برو اقا مزاحم نشو.
بعد غافل از اینکه بابام بوده! ی وضی بودا..رسیدم در خونه در زدم بابام درو باز نکرد.گفتم د اخه چرا بابایی؟
وقتی چراییشو فهمیدم کل اسفالتای کوچمونو جوییدم،دیگه همسایه ها داشت صداشون در میومد که بابام درو باز کردش وگر نه باید کلی هزینه برا اسفالت کوچه میداد:))))))))))))))