داداشم تعریف میکرد یه شب با دوستاش بیرون بودن و داداشم هم یه فندک سیگار دستش بود . در این لحظه گشت ارشاد سر میرسن و همه گم و گور میشن فقط این داش ما میمونه که خیلی ریلکس خونسرد نشسته . عاغا پلیسا سر میرسن و ازش میپرسن : این چیه تو دستت ؟ فندکه ؟ داش ما هم میگه : پــ نــ پـــ مشعل المپیکه دارم میبرم لندن .
پلیسه هم کم نیاورده گفته : یـــــالا پاشو بریم .
داداشم پرسیده : کجا کلانتری ؟
پلیسه هم گفته : پـــــ نـــــــــ پــــــــ میریم لندن .
بــــــــــــــــــــــعله بچه ها و اینطور بود که داشم نجات پیدا کرد .