اعتراف مي كنم يه روز كه با دختر عموم دعوام شد و از انجايي كه من شجاع بودم شب كه همه خواب بودن وفقط من بيدار بودم گفتم انتقام خوبي ميشه الان گرفت رفتم بيرون كه يه حشره اي چيزي پيدا كنم كه يه سوسمار ديدم چشمتون روز بد نبيند گرفتمش(بادستم)اوردم انداختم رو اين اينم ديد يه چيزي رو صورتش وول مي خوره و بيدار شد همه رو با جيغ هاش بيدار كرد و منم جيم شده بودم وبا حالت خاب الود اومدم گفتم چي شده و خودمو زدم به نفهمي!خيلي باحال بود خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ