اونروز مامان بزرگم داشت این افرادی که پیاده میرن کربلا رو نگاه میکرد برگشته به بابام میگه دومادمم گفته یه روز منو اینطوری میخوادببره .
تازه میخواد با فرچه ببره...
من:@@ فرچههههههههههههههههههههههه
مامان بزرگم:اره دیگه پس چی ؟فقط دنبال سوژه ای.ادب نداری که...
من:مامان بزرگ با فرچه که نمیشه؟
مامان بزرگم:چرا میشه ما میریم تو هم میبینی.
تازه بعد از این که بابامینا فرشارو گاز زدن فهمیدم منظورش ویلچر بوده..
ویلچر...
فرچه...
فک و فامیل داریم ما خداجون