♥آبجی خانوم♥ ۱۲ سال پیش
جوک

پدربزرگم فوت شده بود (خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه الهی آمین ^_^) شب آخری میخواستن اقوامو واسه شام نگه دارن هی از اینا اصرار که بمونید غذای ظهرمون اضافه اومده خخخخخ ^_^ از اونا انکار که حالا شرایط روحیتون خوب نیست و میریم و از این حرفا
خاله خانوم اومد پادرمیونی کنه جر و بحث تموم شه برگشت گفت : بمونید دیگه اگه برید مجبوریم غذاها رو بریزیم تو سطل آشغال O_o
فک کنم تا حالا اینجوری قانع نشده بودن همشون موندن ^_^
هنوز که هنوزه این جمله گهربار خالم سوژه فامیله
خاله است من دارم؟ خخخخخخخ
{اگه این پستم تایید بشه من بعد فقط داستانهای خانوادگی میفرستم آخه پستای دیگم تایید نمیشه دارم میخورم به کف امتیازات خخخخخخ}

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.