پدربزرگم فوت شده بود (خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه الهی آمین ^_^) شب آخری میخواستن اقوامو واسه شام نگه دارن هی از اینا اصرار که بمونید غذای ظهرمون اضافه اومده خخخخخ ^_^ از اونا انکار که حالا شرایط روحیتون خوب نیست و میریم و از این حرفا
خاله خانوم اومد پادرمیونی کنه جر و بحث تموم شه برگشت گفت : بمونید دیگه اگه برید مجبوریم غذاها رو بریزیم تو سطل آشغال O_o
فک کنم تا حالا اینجوری قانع نشده بودن همشون موندن ^_^
هنوز که هنوزه این جمله گهربار خالم سوژه فامیله
خاله است من دارم؟ خخخخخخخ
{اگه این پستم تایید بشه من بعد فقط داستانهای خانوادگی میفرستم آخه پستای دیگم تایید نمیشه دارم میخورم به کف امتیازات خخخخخخ}