عاغا امروز ریاضی داشتیم،معلم ریاضیمون هم از اون گردن کلفت هاست
چند نفر از دانش آموزای کلاسهای دیگه هم رفته بودن تو حیاط مدرسه و واسه رزمایش آماده میشدن
با صدای بلند از جلو نظام میگفتن و معلم ما هم تمرکزش بهم میخورد، به من گفت که از پنجره بهشون بگم که با صدای آروم تر داد بزنن
منم رفتم پشت پنجره گفتم:از جلو نظام،اونا اینبار با صدای بلندتر گفتن:الله
اینبار دیگه بدتر تمرکز معلم بهم خورد و کلاس هم منفجرید
هیچی دیگه،ناموسا دستاش سنگین بود......بدنم کوفته شده
لامصب من خواستم کلاستو از اون سردی و بی روحی بیرون بیارم،این بود جواب کار�
منم نشانه ی اعتراض کلاس رو ترک کردم(البته مدیونید اگه فکر کنید اون بیرونم کرد)