چند روزیا داشتم باخواهرم تلفنی و یواشکی به صورتی ک کسی نشنوه صدامو صحبت میکرد�
مامانمم از ته اتاق منو زیر نظر داشت و سعی در فهمیدن موضوع میکرد.صحبت ماطولانی شد و از اونجایی ک مامان نتونست متوجه بشه و مهمتر از اون نتوست با حس مادرانه نگرانه خودش کنار بیاد
کتابشو دستش گرفت و 1دوری توخونه زد و خیلی نامحسوس اومد کنارم نشست!!!!!!!!!!!مثلاًحواسشم به کتاب بود
خییییییییییییلی صحنه جالبی بود از خنده گوشی تلفنو جوییدم حالا گوشی نداری�
دمه همه مامانا گررررررم