من خیلی از پدر مبارک می ترسم.ولی وقتی که می ترسم نمی فهمم چی کار کنم. حالا داشته باشید:ساعت 2شب از خواب بلند شدم احساس کردم دستشویی لازم شدم.وقتی وارد هال شدم دیدم بابام همونجا خوابش برده.اگه چراغ تو حیاط رو روشن می کردم شاید بیدار می شد اگه روشن نمی کردم نمی دیدم.
_:بابا؟بابا؟
بابا:هان؟چته؟
_:بابا اگه چراغ تو حیاط رو روشن کنم از خواب بیدار نمی شی؟
وقتی به سوتی ای که داده بودم پی بردم التماس کردم که به هیشکی نگه.صبحش که بیدار شدم دیدم مامانم داره می خنده و میگه این سوتیش دیگه خیلی باحال بود!!!!