يه دبير داشتيم هميشه عادت داشت نيم ساعت به زنگ مي گفت هر كاري دوست داريد بكنيد و خودش مي نشست برگه صحيح مي كرد وقتي كه پشت ميز مي نشست كفشاشو در مي ياورد من يه روز شيطونيم گل كرد يواشكي طوري كه كسي متوحه نشه يه لنگه از كفشاشو انداختم سطل آشغال. وقتي خواست كفشاشو بپوشه دنبال كفشش گشت وقتي اونو توي سطل آشغال پيدا كرد رفت دنبال مدير اون ترم دو نمره از امتحان همه بچه هاي كلاس كم شد .
بعله سالها گذشته ومن هنوز با اين دبيرمان در تماس هستم با هم دوست هستيم ولي من هنوز اون قضيه را لو ندادم.