اعتراف میکنم وقتی آخرای اول ابتداییم بود و ئرس "او"استثنا را خونده بودیم با بابا و مامانم رفتیم بیرون
اونا یه بادکنک واسم خریدند خیلی دوسش داشتم بعد اینکه گرفتیم رفتیم یه مغازه دیگه نمیدونم خانومه دستش چی بود که تا بادکنک به دستش خورد ترکید.منم گریه و زاری که یکی دیگه میخوا�
بابام گفت باشه حالا بیا بریم خونه یه روز دیگه یه بادکنک "او"استثنا واست میگیرم که نپوکه.منم باورم شدو آروم شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من:(((((((((((((((((((((
بابام و بقیه:)))))))))))))))))خوشحال از اینکه منو گول زده!!!!!!!!!
هنوز وقتی اون جا که بابام اینو بم گفت میریم من یادم میافته